
89/3/9 - برگرفته از کتاب " زیارت خورشید "
روزی که تو آمدی نه گلی بود و نه گلستانی. گلها را دست جور زمانه چیده بود و باقی در داغ آنها پژمرده بود. تو آمدی با داغ آنها بر جان و حسرت اینها بر دل و چنان سبکبال به آبیاری گلها برخاستی که نه خستگی چند ساله تلاشت پیدا بود، نه غم چندگانه غربت. چه بزرگ بود روحت ...
گل با استشمام بوی تو شفا می یافت و در مقابلت به احترام برمی خاست. برخاستن پشت برخاستن بود، تا " برخاستن" را آموختند، اما " برجاماندن" را هنوز شک داشتند. صفیر نهیب تحمل خواه تو، در گوش زمانه می پیچید و زمانه " پایداری" را به تجربه می گذارد. صدای لرزش پایش زیر پایداری بلند بود. اما چو تو نوحی کشتیبان داشت و امید ساحلی. ماند و ماند تا به ماندن نیز ایمان آورد. روزی که تو آمدی فرزند آدم گم گشته ای داشت و دنبال او می گشت. اما حتی نشان گم کرده را هم گم داشت و همینقدر می دانست که چیزی هست و او گم کرده است. تو گم گشتگی اش را تاب نیاوردی و صلا در دادی که " خود" گم شده است. گشت و گشت، اما شب تاریک بود و بیم موج و گردابی چنین هایل. نور هدایتت تابید و او سرانجام " خود " را یافت و پشتی را که در جستجوی خود تا کرده بود، راست نمود.
روزی که تو آمدی کثرت سایه ها بود، سایه در سایه بر سایه. سایه ها باید حجاب "خود " ها می شدند و سایبان چشم خفاشان، تا تابش وجودت چشم ناتوانشان را در امان دارد!
روزی که تو آمدی سربازان تو از شیر گرفته شده بودند، دیگر مرد بودند و خصم، وقتی مردانگی آن همه پروانه را دید تیغش شعله کشید تا پر پروانه ها بسوزاند. روزی که تو آمدی زندگی آوردی و آنچه را در معنایش مانده بودیم به تفسیر نشستی.
و امروز که میروی ....... ما آموخته ایم چگونه بودن و چگونه ماندن را. آموخته ایم چه خواستن و چگونه خواستن را. امروز دیگر سربازخانه ی تو نه ایران دلاور است و نه لبنان قهرمان. عقد اخوتی که تو در گوشهایمان خواندی، دستهای عدالتخواه را در هر کجای گیتی به هم داده است و پرچم سبز محمّدی را در هر کوی و برزن برافشانده است. امروز دیگر تو تنها نیستی، گرچه تنها خمینیِ تاریخ خواهی ماند.
و امروز که با صد قافله دل می روی ... با قلبی آرام و دلی مطمئن دیدار یار، گوارای وجودت باد.
یادت هست روزی که شاه بیت آن غزلستان " بهشتی" رفت، ما را ترس برداشت که نظام را آسیبی سترگ خواهد بود. اما تو بر پایمان داشتی و شهامت ماندنمان دادی. رجایی رفت و این بار نیز دلمان فرو ریخت که راه، نیمه تمام است، یاران همسفر می روند ..... باز نهیبمان زدی و به خودمان آوردی و دیدی و دیدیم کشتزاری که آبش به دست آبیاری چون تو داده شد، با رفتن هیچ باغبانی و آمدن هیچ آفتی، آسیب نخواهد دید.
و امروز که تو میروی....... خمینیانی که به دست تو و در کلاس مردانگی تو تعلیم یافته اند، بیرق " قولوا لا اله الا الله تفلحوا " را در بلندای تاریخ به اهتزار در می آوردند و با اینکه دلی برای همیشه خونین و چشمی برای همیشه پر آب دارند، به این باور خدایی شهادت می دهند که نگهدار و حافظ " مکتب" اوست.
حرف آخر: عشق به خمینی ... عشق به همه خوبیهاست.
*******************
89/3/10
جماران , مي دانم که غمگینی ... ای ملجأ و پناهگاه مردم، با ما سخن بگو و بر دلمان اطمینان بخش. دل غمدیده مان را یار و یاور باش. سر به دامان تو می گذاریم و با تو سخن می گوییم و با تو اشک می ریزیم. چرا که ما پدری را از دست داده ایم و تو همدمی را ............ تو بهترین شاهد بودی ... می دیدی که نیمه شبها او چگونه نماز عشق می گذارد. دیوارهایت، ای جماران ... آشنا با صدای مهربانش و مأنوس چهره الهی اش بودند.
با ما بگو از اسرار ناگفته ای که در دل داری ... ای جماران به سخن بیا و بر زخم ما مرهمی بنه. هر چند که این داغ را مرهمی نیست. حسینیه! یادت هست روزهای عاشورا چگونه آن کوه مقاوم به یکباره دریایی از لطافت میشد و چشمانش را اشک فرا می گرفت؟ او دریا را و کوه را و زیبایی را شرمسار کرده بود. چرا که او از کوه استوارتر و از دریا مواج تر و از زیبایی زیباتر بود.
جماران ; تو را دوست داشتيم و قلبمان براي دیدن تو مي تپید. چرا که آن یگانه، آن مرشد و آن راهبر در آنجا بود. کوچه هایت را گرامی داشتیم; زیرا كه راهي بود بسوي معشوق و محبوبمان. چه مي گویم جماران! چگونه تو را وصف کنم. دیگر صدای آن بزرگ در فضای تو طنین نمی اندازد. دیگر او با گامهای استوارش بر جایگاه همیشگی ظاهر نمی شود. دیگر ندای " خدایا خدایا تا انقلاب مهدی(عج) " ،" روح منی خمینی، بت شکنی خمینی" را نخواهی شنید.
جماران; تو باغي بودی که سرو بلند آوازه اسلام را میزبان گشته بودی ....
در جام من می بیشتر کن ساقی امشب
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب
من صحبت شب تا صبوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم
من با صبوری کینه دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم
من زخمدار تیغ قابیلم برادر
میراث خوار رنج هابیلم برادر ....
*******************
89/3/11
خورشید رخت عزا بر تن کرده بود، ستارگان دیگر چشمک نمی زدند. همه جا سیاه بود و سیاهی. آیینه ها زنگار گرفته، خار و خس در خاک دین روییده و ما رها بر کتف کین، رشد کرده بودند. همه جا را وحشت شب ; وحشت انكار فراگرفته بود. انگار باران با زمین قهر کرده بود، که همه جا خشکیده بود، و دریغ از رویشی در فصل سردمان. واژه هایی که گوش ها را نوازش می داد، فقط دیوار زندان بود و دار ............ . بناگاه او آمد .... از آن سوی ابرها، و با خود عطر عشق از دورها آورد و با دستانش نور را بین ما پاشید.
دست او خورشید را تفسیر کردنو بهار عشق را تصویر کرد
امام چون رودی بود که سرنوشتی جز دریا نداشت. سرفصل دفتر توحید بود. بانگ او فریاد قرنها بود و چروکهای پیشانی اش گویای رنج سالیان دراز. او آمد و تیرگیها را زدود. خورشید را به میهمانی روز فراخواند و باران رحمت را به همراه خود به دشت شقایق ها آورد. با او از سوز بیهودگی گذر کردیم، و دریچه ای به سوی روشنایی و نور گشودیم. با تمامی پرنده ها پرواز کردیم تا به اوج آسمانها رسیدیم و کهکشانها را در نور دیدیم. در آسمان عشق با الفبای عاشقی آشنا شدیم و به رسم آلاله های عاشق سفر کردیم. ما مرغی اسیر در قفس بودیم و با ندای پیر روشن ضمیرمان طعم آزادی را چشیدیم.
داغ او بر برگ برگ قلب ماست
مرگ او مرگ تمام واژه هاست
شد غروب غربت آیینه ها
دیگر ای خورشید تا مغرب میا ....
*******************
89/3/13 - مصادف با میلاد دو نور، حضرت فاطمه (س) و امام خمینی (ره)
امروز میلاد توست .... و فردا .............................
صوت حزین الرحمن، علم القرآن، خلق الانسان ... شمول رحمت الهی بر بنده ای مومن را اعلام می کرد. قلب میلیونها مسلمان، بارها از جایگاه پخش این صوت لرزیده بود، و با مارشهایی که حکایت از دلاوریهای مومنان داشت، به شوق آمده بود. تکبیر " جاء الحق و زهق الباطل" را از همین جا شنیده بود و شهادت یاران حسین (ع) را پاره های تن و بازوان امام را از همین جا باور کرده بود.
اما این صوت را در این صبحگاه، پیامی دیگر داشت ... انّا لله و انّا الیه راجعون .....
نیازی نبود که گوینده ما بقی خبر را بخواند که سنگینی این صبح از همه یلداها بیشتر بود. به سنگینی یتیمی تمامی سوگواران ... امام به سوی رفیع اعلی شتافته بود ... قبل از آنکه یتیمانش کاسه های شیرشان را برایش پیشکش کنند ...
آری، امام به ملکوت اعلی پیوست .... اما مرگ؟! هرگز، مگر امام هم می میرد؟! مگر علی (ع) مُرد؟ مگر حسین (ع) مُرد؟ نه .... هرگز . امام همواره جلودار است و قافله راحلان از خویشتن را پیش می راند. هنوز هی هی هدایتش به گوش جان می رسد. هنوز یارانش به شماره نیامده اند و از مادر زاده نشده اند .... راه شیری شهابش در ظلمت سپهر زمان هویداست. نهضت فلسطین بر این خط، شعار الله اکبر، خمینی رهبر را صلا می دهد.
چه می گویم! که او طلایه دار نهضت مهدی (عج) است. او معلم عشق و ایثار و شهادت است، اسوه تقوی و شهامت و نجات است. جهان که از این مفاهیم خالی نمی ماند، جهان همواره نیازمند علی (ع)، حسین (ع) و امامانی است که ابعاد انسانیت و وجود کمال را به نمایش بگذارند و حجت حق را بر ره گم کردگان به تمام رسانند. نه ......... امام هرگز نمی میرد. مگر آفتاب می میرد؟ اگر آفتاب بمیرد، جهانی نیست .... او انگیزه حرکت است.
امام خمینی (ره) یک حقیقت همیشه زنده است.
در ادامه . . .
*** ولادت با سعادت حضرت فاطمه الزهرا (س) مبارک باد ***
خدا کند اثری حق به آه ما بخشد
بصیرتی به دل عُذر خواه ما بخشد
به احترام محمد چه میشود که خدا
شب ولادت زهرا گناه ما بخشد ......
*******************
سوگنامه برای مردی که دامن شقایق در سینه داشت:
89/3/14 (روز رحلت) امام رفت ............
در سوگ مردی که دامن دامن شقایق در سینه داشت، باید دریا دریا گریست. خمینی قهرمان، با سلم و رضا به سوی عشق پر کشیده است. مردی که عشق را بالاترین نشانه حضوریافته بود. دیرسالی بود که پرواز را به خاطر سپرده بود. پروانه ای پر سوخته بود، خمینی. خمینی روح خدا و جاری کننده دوباره حکم خدا در زمین. خمینی حکم خدا بود. خمینی خدا بود که اینک از آستین انتقام الهی برای اجرای اراده خدا بیرون آمده بود. خمینی پیامبر و پیام آور نور بود. یحیای امت و مسیح (ع) مستضعفان جهان، فریادی بلندتر از همه ی تاریخ ... . خمینی عصاره 14 قرن مبارزات اسلامی بود. آرامش قدسی آن نگاه ملکوتی یادآور نگاه رسول خدا (ص) بود. و شام، شام غریبان انقلاب بود. مردی که حادثه عبورش در تمام طول تاریخ عادی نمی شود، به لقاء الله رسید. یگانه ای که دوست و دشمن نمی توانند منکر عظمتش شوند. آنها که در 12 بهمن 57 با مژگان چشم، راه را برایش جارو کرده بودند، با گلاب و اشک تربتش را شستند. مردی رفته است که سبزینه ی افق نگاهش تا بی نهایت امتداد داشت. مردی که تاریخ، یگانه اش یافت و می یابد. مردی که تمام چاهها از شنیدن آوای مظلومیتش عاجزند. مردی که تا دم مرگ نیز بار امانت بزرگ الهی را رها نکرد. مردی که تمام مقصد و مقصودش، معبد و معبودش خدا بود و جز خدا را نمی دید. چون تمام ذرات وجودش خدا بود و در خدا ذوب شده بود. خمینی دریا بود، اقیانوس بود، نور بود، خورشید بود و از همه بالاتر عبد صالح بود ... نام خمینی را تاریخ تا ابد با افتخار می خواند، زیرا خمینی احیاگر چهارده قرن تاریخ اسلام بود.
بی تو هر لحظه ملالیست مرا
هر نفس زحمت سالیست مرا
با همه رنج توان سوز فراق
باز با عکس تو حالیست مرا
......
*******************89/3/15 – مصادف با قیام خونین 15 خرداد
15 خرداد جریان خون مذهب و شور ایمان در اندام رخوت گرفته مردم ایران بود. 15 خرداد آغاز یک حرکت مکتبی و انقلاب اسلامی بود که با رهبری امام، این زندگی بخش امت و زنده ساز ایران و مجدد اسلام در 22 بهمن 57 به پیروزی رسید. 15 خرداد مشعلی فروزان از خون و عشق و شهادت بود که در دست طلبه و دانشجو همه ساله برافراشته می گشت و فیضیه و دانشگاه هر سال در این روز برای شهدای 15 خرداد فاتحه می خواند تا راه فتح را بگشاید و به سوگ می نشست تا ملت را به قیام راه دارد. 15 خرداد اگر جانی دارد و تازه است حیات خود را از نفس مسیحایی روح خدا به عاریت دارد. 15 خرداد آغاز حرکت مکتبی ملت مسلمان ایران است. روز امام است. روز امت است. روز بیعت با امام است. روز میثاق خون و پیمان شهادت است.
15 خرداد موج متلاطمی بود که از قم آعاز شد و قم یک تاریخ است. یک فرهنگ و یک مکتب است. 15 خرداد این نبض پر طنین تاریخ، این جان دین در چلّه روز، فقط یکی از ایام الهی است که امام بر تارک تاریخ نشاند. خرداد یک تاریخ است و نیمه آن اوج خورشید یک روز بلند و گرم و جوشان. 15 خرداد قلب پر تپش و خون فشان اسلام، نبض تاریخ معاصر و آغاز حرکت مکتبی است که به پیروزی انقلاب اسلامی انجامید. خدایا ... خداوندا ... ما را همواره قدردان امام و شهدای 15 خرداد قرار ده که 15 خرداد انفجار فجر رستگاریست.





